طبله عطار
  
 
 
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 28 دی ماه سال 1385
درست همون‌جوری که گفته بود.

سه‌شنبه:

روزی بود که اومده بود برای خداحافظی، اما همون‌جوری که گفته بود از همه خداحافظی نکرد. خوب یادم هست که به‌روال سه‌شنبه‌های گذشته، سرگرم درس خوندن بودم و  اداره نرفته بودم. اگر هم رفته بودم، چون خوب می‌شناسمش، پیش من نمی‌اومد. درست همون‌جوری که گفته‌بود. اما من هرجوری که بود پیداش می‌کردم و  براش آرزوی سربلندی می‌کردم و می‌گفتم: « سفربخیر، مواظب خودت باش. »

با اینکه می‌دونستم سرد برخورد می‌کنه، می‌رفتم، به هر جون کندنی که بود یه لبخند ساده و کج‌وکوله می‌ساختم، یه‌کم این‌پا اون‌پا می‌کردم و خیلی‌زودمی‌گفتم: « خدانگهدار. » 

تو این 9 سالی که از رفاقت‌مون می‌گذشت‌، برخورد گرم و مهربون، شادی و لبخند، ماچ و بوسه، شوخی و جدی، خنده و قهقهه، گریه، بغض، هم‌دردی و ... به‌اندازه‌ای توی حساب پس‌انداز دوستی‌مون بود که اگر این‌بار خشک‌‌و‌خالی ازهم جدا می‌شدیم، می‌شد گذاشت به حساب همون دوستی‌ و صمیمیت گذشته و تلخی اون لبخند هم گوارا می‌شد.

چهارشنبه:

روزی بود که پرواز داشت. پرواز به سرزمین آرزوها. اهل سیر و سفر بود و همیشه دوست داشت بگرده، اما این‌بار سرنوشت زندگی خودش و همسرش به‌این سفر  گره خورده بود.

گفته‌بود که موندنش به‌خیلی چیزها بستگی داره و شاید بمونه. گفته‌بود که شاید برگرده.

کیوان رفت آمریکا و با همسرش زندگی جدیدی رو آغاز کرد...

پنج‌شنبه:

هربخشی از اداره که می‌رفتی، حرف اون بود و سفر رویائی‌اش به ینگه‌دنیا. حتی تاچند روز بعدش هم، هرجا چشم می‌انداختی یه ممَـل آمریکائی می‌دیدی که رفته بالای منبر!.

«خوش به‌حالش!»

«چه‌حالی می‌کنه اونجاا!»

« دَمِش گرم! راحت شد!.»

« چه‌شانسی آورد ناقلا..، آخـــرِ شانسه! »

«دیگه کلاه‌ش بیفته اینجا برنمی‌گرده!»

« یه‌پمپ بنزین بزنه روبراه می‌شه! مثل برت لنکستر!. جو و و نِ ممَـل! »

« خدائی‌اش حقشه. خدا کنه دستش کیمیا بشه، دست به خاک بزنه طلا بشه.. »

« خیلی بامعرفت بود. برای خداحافظی اومد پیشِ ما!. »

« راستی از شما خداحافظی کرد؟. اومد سالن‌ورزش، باهمه خداحافظی کرد.»

« منم بالاَخره می‌رَم، اینجا دیگه جای زندگی نیست!. »

چند ماه گذشت...

کم‌کم زمزمه‌ی برگشتن‌اش پیچید و پیچید و پیچید... فرصت خوبی بود که دوباره آمریکاشناس‌ها از بیکاری دربیان و درباره‌ی سفرش و اینکه چرا سفرش کوتاه‌ شد یه‌پروژه بسازند!، بدون اینکه از هیچ‌چیز خبر داشته باشن.  

« خرج اونجا سنگینه لامصّب!. فیل باشی ازپا درمی‌آی!. »

« حتماْ کار گیرش نیومده!. »

« غُربت خیلی سخته. آدمو مریض می‌کنه!. »

« باید طاقت می‌آورد، خیلی اشتباه کرد!. »

« حیوونی چقدر ضرر کرد، آخـــی!. »

«  ... »

چندروز پیش:

کیوان برگشت، درست همون‌جوری که گفته بود. چندبار سراغشو گرفتم و یکی‌دوتا پیغام گذاشتم. خیلی دلم می‌خواست ببینمش و برخوردش بازهم برام زیاد مهم نبود چون حساب دوستی حالا‌ حالاها پس‌انداز داشت!.

دیروز:

چهارشنبه بود که اومده بود سراغ من، اما من گرفتاری درسی داشتم و بازهم اداره نبودم!. از دفتر من زنگ زد و وقتی صداشو شنیدم یه‌جیغ از خوشحالی زدم و گفتم که هرطور شده خودمو می‌رسونم. یکی دوساعت بعد اداره بودم. چندجا سرزدم که شاید پیداش کنم اما اون رفته بود! که نهار بخوره و برگرده. تو سرما منتظرش بودم و خیلی زود رسید. از همیشه گرم‌تر و صمیمی‌تر شده بود. کیوان اومده بود ایران. آره خودش بود اما کیوان چندماه پیش نبود. خیلی بزرگ‌تر شده بود و یه‌کمی لاغرتر!. یه کیوان سرد و گرم چشیده و باتجربه اومده بود و باخودش گفتنی‌های خیلی‌زیاد و به‌دردبخور سوغاتی آورده بود!. شکرخدا خیلی هم سرحال و روبراه بود و هیچ مشکلی نداشت. چندساعتی باهم بودیم و اون‌قدر حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم که تلافی چندماه نبودنش حسابی دراومد.! از اینکه دوباره این‌جاست خوشحالم، بیش‌از اندازه هم خوشحالم و امیدوارم هرجا که هست خوشبخت و سالم باشه. قراره چندصباحی استراحت کنه و در فرصتی مناسب برای آینده‌ یه تصمیم جانانه بگیره و اجرا کنه. من مطمئنم که این کارو می‌کنه، درست همون‌جوری که گفته و از صمیم‌قلب آرزو‌می‌کنم هرتصمیمی که می‌گیره برای خودش و خانواده‌اش بهترین تصمیم باشه.    

 


 
سه شنبه 26 دی ماه سال 1385
                  یک‌سر مهربونی...

 گفتم: چه‌خبر از عشق و عاشقی؟

گفت: نپُــرس!..

گفتم: چرا؟ چیــزی‌شده؟..

گفت: دوست داری بشنوی؟ طاقت‌شو داری؟

گفتم: آره.. سعی می‌کنم خودمو کنترل کنم!.

گفت: ولی باورکن من دیگه طاقت ندارم. دارم تَلَـف‌ می‌شم... دیگه روز‌های آخرَمه..

گفتم: بگو ببینم باز چه‌بلائی سر خودت آوردی؟

گفت: بلا؟! دیگه از بلا گذشته کارِ من!.. بگو کربــلا.. 

وقتی می‌خواست گوشی موبایلشو به من بده، اون‌قدر می‌لرزید که نزدیک بود گوشی از دستش بیفته.. از من خواست آخرین پیامهای Sms ، که همین تازگی‌ها با معشوقه‌ی دیرینه‌ش ردّ و بدل کرده بود بخونم..

با التماس و فروتنی خاصّی گفت: تورو خدا فقط تو دلِت بخوون.. چون نمی‌خوام خاطراتم دوباره زنده بشه.. 

من بی‌سر و صدا خوندم و یواشکی کش‌رفتم آوردم تو وبلاگم نوشتم.. حالا شما هرجور دوست دارید بخونید... ببینید چی کشیده ه ه عاشق بینوااااا....!

----------------------

: سلام عزیزم...

: سلام...

: عزیزم ببخشید اگه ناراحت‌ات کـــردم... دست خودم نیست، بی‌خودی با هر بهونه‌ای اَشکــام سرازیر می‌شه.. به‌هرحال ببخشید..

: چیز مهمی نیست.. بگذریم..

: می‌دونی، بذار به‌حساب اینکه خیلی دوستت دارم...

: شما لطف داری..!

: یعنی راستش، باور کُــن دیوونه‌وار عاشقتـــــم... عاشق...

اوکـی.. می‌دونم.. ممنون...!

: چه‌جوری بگم؟. می‌پرستمت عزیزم...

: اوه..! بی‌خیال..

: کاش می‌شد قلبمو در‌می‌آوردم تا ببینی که چه‌جوری از عشق تو می‌تپه...

: نه نمی‌خواد...! قبولــه...! اوکی.

: نمی‌دونم چی‌ باید بگم؟. امـا ببین عزیزم، اگه تو بخوای حاضرم دنیا رو به‌پات بریزم،.. به‌خاطر تو هرچی کـــوه سر راه‌مون باشه می‌شکافم.. اگه تو بخوای...

: والله منم نمی‌دونم چی‌بگم؟..! مرسی.. محبت داری..!

: ببین، از همه‌ی دنیا بیشتر دوستت دارم... تمام ذرات وجودم تو رو فریاد می‌زنــه.. اگــه تو نباشی می‌میــرم.. باور کن می‌میرم..

: ممنونم ازت.. آخی‌ ی ‌ی...!

: بذار راحت‌ات کنم، اصلاْ من کُشته‌مرده‌تم.. پیش‌مرگِ‌تم... فدات می‌شَم.. فدا..اا.ی اووون خنده‌هات..... وقتی می‌خندی همه‌ی دنیا باهم می‌خندن...

: هه‌ هه‌ هه‌..! مرسی.. نظر لطف‌ته..!

: دیووو‌نه‌تم... دیوونه... دیــوونه‌ی چشمـــات، دیوو‌نه‌ی نگــا‌ِت... عاشقتـم... وای خدا، چه‌جوری بگم؟ خدایا، تو که بهتر می‌دونی چقدر دوستش دارم... 

: باشه، باشه،... ببین اگه کاری نداری من باید جائی برَم الآن... ممنونم.. زیاد فکرشو  نکن... باشه؟..!

: فقط برای حُسن ختام بذار یه‌شعر برات بنویسم که زبون حال منه... این دوبیتی رو از من یادگاری داشته باش عزیزم: ( به تیغ‌ام گر زَنی، دستت نگیرم ) ---- ( وگر تیرَم زَنی، منـّت پذیرم ) ---- ( کمانِ ابرویت را گو بزن تیر ) ---- ( که پیـش دست و بازویت بمیرم )...

: وای ی ی... شعر، موزیک،.. خوب شد گفتی شعر،، یــادم رفته بود که امشب مهمونی باید برَم...! قراره گروه ارکستر بیاد با خواننده پاپ..! تا صبح بزن و برقصه..! آخ جووون... وای خــدا کنه دیر نکرده باشم فقط..!

: آه‌ه‌ ... عزیز دلـــم... ببین. . . آ آه‌ آه ه ه آه ه ~، آخ قلبــم، آ خ خ آ خ آخ خ خـدایا قلبم ... وای خـــداااااا...

: ببین کاری نداری؟ من باید برم، دیرم شده... با ی با ی ی ی...!!

: مو و و ا ظ ظ ب ب مو ا ا ظب خ خو خو خودت باش عزیزم ... آ آ خ خ خ ...  مُـــردم ... کُشتی منو ... عز ز ز یز ز ز م م م آه ه ه قلب ب ب م... دوستتتتتتتت داررررررم م م م .... 

Massage Sending Failed.. Do Not Send Last Massage!.. Sorry…So Sorryy!!! Last

 


 
چهارشنبه 20 دی ماه سال 1385
خستگی‌ناپذیر

کار نصب و راه‌اندازی دندون‌های جلو با موفقیت به پایان رسید!. تو یکی دو روز گذشته دوسه کیلو تخمه‌ژاپنی و آفتابگردون شکستم تا کارائی دندونامو تست کنم... تو هر کاری که وارد نباشم، خدائیش این تخمه‌شکستن از قدیم و ندیم کاری بوده که همیشه توش اول بودم و هیشکی به گردم نمی‌رسیده!.. البته بعد از هربار تخمه‌خوردن تا شعاع چندصدمتری دور و برم پر می‌شه از پوست تخمه که تند تند فوت می‌کنم هواااا!. حالا حدس بزنید میزکامپیوترم تو چند روز گذشته چه‌شکلی شده؟!. بنده‌خدا مامانم که با جاروبرقی و دستی باید دنبال ردپای من باشه و تو اطاق‌ها بگرده تا نظافت کنه!.. دیروز داشت تو یه جمع خانوادگی از من تعریف می‌کرد: « این پسر منه! عسل منه..» همه چشماشون از حسودی گرد شده بود، آخه جریان تخمه‌خوردن رو بابام براشون تعریف کرده بود قبلش!.. اما مامان هم‌چنان از من طرف‌داری می‌کنه... زنده باد مادر، تنها عاشق بی‌ریا... اونائی که مامانشون هست، خدا براشون نگه‌داره و اونائی که از دستش دادن، امیدوارم یه‌جوری خدا کمبود این موجود نازنین رو براشون جبران کنه.. یه نگاهش به تمام دنیا می‌ارزه..

----------

عاشق‌ام بر لطف و بر قهرش به‌جد          ----       ای عجب! من عاشق این هردو ضد


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 152349


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها