طبله عطار
  
 
 
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 27 اسفند ماه سال 1384
شاد  باشید

یکسالِ دیگر، تیغِ آفتابِ سوزان و روشنائی مهتابِ فروزان را با چشمهای خود دیدیم و چه‌‌زود به گرم و سرد این روزگار برگ‌ریزان عادت کردیم. و اکنون چشم‌‌براه ‌آفتاب و مهتابی دیگر نشسته‌ایم که از راه می‌رسد.. آرزو داریم در سال جدید، روزهای روشن و باغهای گلشن در پیش داشته باشید و ...

این یک متن کاملاْ جدی بود که به سفارش یک شرکت نوشتم و تو کارت پستالهاشون چاپ شد... اینجا هم به شما خواننده‌های عزیز تقدیم می‌کنم...

و اما حرف دل خودم..

آرزو دارم که همه در سال هشتاد و پنج، بی‌دردسر به یه‌عالَمه گنــج برسند، و هرگز رنج نکشند، و خیلی زود همه‌ی آرزوهایی که براشون خوبه بَرآورده بشه، به‌ویژه عزیزانی که ما رو قابل می‌دونند و این وبلاگ رو  همیشه می‌خونند!...

و با این امید که در سال جدید، ماهیِ قرمز و ‌سفید یه‌کم ارزون بشه تا هم رنگ و طعمش یادمون نَــره و  هـم بـابـا روسفید بشه، و ضمناْ عید و دید و بازدید و سیر و سفر به همه خوش بگذره، عرض کنم که ( لطفاْ مواظب خودتون باشید،، لطفاْ!...) سلام برسونید...

ما جماعتِ بی‌پول هم، تو همین تهرون می‌مونیم و با خیابونهای خلوتش حالی می‌کنیم و جای شما رو خالی می‌کنیم!... با اینکه امشب بدجوری طبع شاعریم گل انداخته! امّا باور کنید برای عید امسال هم شعری بهتر از این پیدا نکردم که مناسب حال خودم باشه و بیانگر روحیه‌ی بانشاطم!!.. انشالله که فقط برای من اینجوری باشه و امسال برای همه مردم ایران‌زمین، بهترین سال، همراه با خوش‌ترین فال باشه...

یادتون باشه، خدا به دلهای شکسته نزدیکتره... واسه همینه که وقتی یه قلب شکسته دعا می‌کُنه، همیشه خُداخُدا می‌کنه...

نه لب گُشایَدَم از گُل نه دل‌کشم به‌نوید .چه بی‌نشاط بهاری که بی رُخِ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله‌ای که شکُفت .. به سوگواری زُلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاکِ رهَت لاله‌زار خواهد شد .. ز بَس که خونِ دل از چشم انتظار چکید


 
دوشنبه 22 اسفند ماه سال 1384
چند تا اشتباه!

از وقتی که فهمیده بود من تو اداره کار می‌کنم، همیشه یه‌جوری مسیرشو تنظیم می‌کرد که سر راهم قرار بگیره و به محض نزدیک‌شدن، خیلی گرم و مهربون با من سلام و احوالپرسی می‌کرد...

تازگیها به این محل اومده بود و من فقط می‌دونستم تو کوچه‌ی پائینی زندگی می‌کنه و زن و بچه هم داره... خیلی افتاده به نظر می‌رسید و قیافه‌ی مظلومی داشت، جوری که آدمو جذب می‌کرد... خلاصه یه روز بعد از سلام و علیک معمول، منظورشو فهمیدم!

گفت:« ببخشید حسین آقا، می‌خواستم بدونم می‌تونید برای من یه کاری تو اداره‌تون دست و پا کنید؟... هر کاری که باشه حاضرم انجام بدم، فقط امنیت شغلی داشته باشه!...»

گفتم:« والله چه عرض کنم! تازگیها زیاد اداره نمی‌رَم ولی اگر تونستم حتماً خبرتون می‌کنم... خیالتون راحت باشه...»

چند روز بعد داشتم از اداره برمی‌گشتم و یه مقدار اساس هم گرفته بودم که این بنده خدا کمکم کرد و تا دَم در خونه با من اومد. بهش تعارف کردم که یه استکان چائی مهمونم باشه... قبول نکرد و می‌خواست خداحافظی کُنه که پرسیدم:« ببخشید شما تحصیلاتتون در چه سطحیه؟..»

گفت: « آهــان... اشتباه بزرگ من همین بود که درس نخوندم دیگه!... بابام پول نداشت منو بذاره مدرسه که مثل بقیه باسواد بشم!... حتی سواد خوندن و نوشتن هم ندارم!...»

وقتی که فهمیدم با این سوال حسابی ناراحتش کردم، هرجوری بود حرف‌و عوض کردم و بهانه آوردم که تحصیلات و سواد به تنهائی ملاک نیست و از اینجور حرفها..

یه‌کم دلداریش دادم و دوباره پُرسیدم:« صنعتی، هُنری، کاری بلد هستید که انشالله؟... »

گفت: « اشکال کار همین‌جاست! من اشتباه کردم، 10 سال تو مغازه‌ی بابام کار کردم امّا نـرفتم یه حرفه‌ای یاد بگیرم که تو این زمونه به دردم بخوره!... بابام شعبه‌ی نفت داشت و من نفت می‌بُردم دم در خونه‌ی مردم...»

گفتم: « گواهینامه پایه یک؟ پایه دو؟... سه؟!...»

گفت: « نــه هیچکدوم، تا الآن فقط گاری هُــل دادم!... البتـّه باید بگم که شوفری زیاد دوست نداشتم!...»

اوضاع داشت بدتر می‌شد که دوباره گفتم:« مُهم نیست... همین که سربازی رفته باشید بهرحال می‌شه یه‌کاری مثل: نگهبانی، سرایداری  یا کارهای خدماتی پیدا کرد...»

دوباره چشمهاش پر از اشک شد و بلافاصله حرف منو قطع کرد و گفت:« می‌دونید حسین آقا، راستش بزرگترین اشتباه من همین بود که خیلی زود عاشق شدم و بخاطر اینکه به وصال برسم، بعد از دوماه از خدمت سربازی فــرار کردم و با همین خانمم ازدواج کردم و از شهرستان هم فرار کردم و اومدم تهران...»

 

دیگه کاملاْ سفره‌ی دلش رو باز کرده بود و داشت از اشتباهات دیگرش می‌گفت و از اینکه چهارتا بچه زیاد بوده و بیکاری آفت بزرگیه و خیلی اشتباهات ریز و درشت دیگه که مرتکب شده بود!! 

 


 
پنجشنبه 11 اسفند ماه سال 1384

زُلفِ آشفته‌ی تو، باعثِ جمعیّت ماست  

               چون چنین است، پس آشفته‌تَرَش باید کرد!

...

هَر خَم از زُلفِ پریشانِ تو زندانِ دلی است

                    تا نگویند اسیرانِ کمندِ تو کم‌اند

...

یک عُمر می‌توان سخن از زُلفِ یار گُفت...  

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 152323


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها