طبله عطار
  
 
 
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 29 شهریور ماه سال 1383
ایمان

فردریش ویلهلم نیچه، بزرگترین لامذهبِ تاریخ است. جمله‌ای از اقبال، متفکر بزرگ معاصر در باره نیچه خوانده‌ام که برایم بسیار زیبا و پُرمعنا بود...
         
                قلبِ او مؤمن، دِماغش کافر است...

 
شنبه 21 شهریور ماه سال 1383
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندامِ ماست     
                                                         ورنـه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتــاه نیست

 
دوشنبه 16 شهریور ماه سال 1383
تنها حامی

تنها حامی فیلمی است از فریدون ژورک، که من به دو دلیل دوستش دارم... یکی بیک ایمانوردی و مرجانش و دومی آهنگ فیلم که ترانه ای بود با صدای حمید یا اشکان... همون که این آهنگ معروف رو خونده...
                         کودک بابا، چشماتو واکن      اول راهی، راتو پیدا کن...
و حالا ارتباط این فیلم با موضوع انشای من...
تازگیها تو محل ما یه دیوونه اومده، (البته به قبلی‌ها اضافه شده!)، که چشمهای خیلی خطرناکی داره... من که اصلاْ نمیتونم نگاش کنم... همیشه در حال خندیدن و نمک ریختنه و از تو چشماش یه جور خیلی زیاد شیطنت میباره!... موقع راه رفتن شیلنگ تخته‌ای میندازه که از هر فاصله‌ای ببینی فوری میفهمی شوته شوته... لاغر با موهای کوتاه و چشمهای کاملاْ سبز با یک بلوز آستین کوتاهِ سبز و یک شلوار جین که اون هم دیگه کم کم داره سبز میشه!، آخه تو پارک و روی چمنها زندگی میکنه!... اگر از روبروی من بیآد قدمهامو تندتر می کنم تا زودتر از کنارش رد بشم و تمام تلاشمو میکنم که نگاهم به نگاهش نخوره!... بعد از اولین بار، تا حالا دیگه یاد ندارم که حتی یکبار هم تو چشماش نگاه کرده باشم... شاید می ترسم، شاید نمی ترسم، نمیدونم... دیشب دیر وقت بود که پیاده از جائی برمی گشتم... خیابون خلوت بود... دیدم دو تا دختر جوون امروزی درحالیکه یکیشون دست یک پسر رو تو دستاش گرفته، دارند از خیابون رد میشن... اوضاع کاملاْ عادی بود... فقط وقتی که از جلوی من داشتن رد میشدن همینجوری اتفاقی نگاهم افتاد، دیدم همون دیوونه چشم سبز داره منو نگاه میکنه... ولی این بار نگاهش خیلی فرق داشت... دست دختره تو دستش بود و خیلی هماهنگ قدم برمی‌داشت و از اینکه نصفه شبی تونسته بود «تنها حامی» باشه خیلی خوشحال بود... هاج و واج مونده بودم... دخترها از نگاه من فهمیدن که من فهمیدم!... هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم دارن با سرعت بر می گردن ولی این بار دخترها چند قدم جلوتر بودن و دستهای همدیگه رو گرفته بودن و آقا دیوونه هم پشت سرشون... من مزاحم شده بودم و این اصلاْ حس قشنگی نبود... اینو میشد از نگاه دیوونه که داشت برام خط و نشون میکشید فهمید... 

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 152334


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها