| |
| شنبه 30 خرداد ماه سال 1383 |
| بنده پروری ! |
شَطح : سخنی است که ظاهری غیر طبیعی دارد امّا دیگران را به گونه ای طبیعی به واکنش وامی دارد . از زمانی که عرفان به وجود آمد سخن شَطح آمیز نیز بگونه ای با آن همراه بود ... مثلاْ حَلّاج می گفت : انَا الحَق ... من خُدا هستم ! بایزید بسطامی می گفت : لَیسَ فی جُبَتی سِوالله .. در جامه من هیچ چیز جز خدا نیست !!! ابوالحسن خرقانی نیز می گفت : من دو سال از خدا کوچکتر هستم . !! البَتّه برای گفتن سخنان شَطح آمیز شرایطی لازم است و حتی هر عارفی نیز اجازه شَطح گوئی ندارد .. بسیاری از این سخنان از عارفانی است که به آنان عُقَلای مَجانین می گویند ......... گویند یکی از این عارفان ، ژنده پوشی بود که جامه هائی بسیار کهنه و پاره بر تن داشت . روزی از روزها پس از پیمودن مسیری طولانی با سر و روئی بسیار نامناسب ، به دروازه شهری رسید . در زیر آفتاب سوزان ، خسته و وامانده و گرسنه بود و نای راه رفتن نداشت . بر دروازه شهر ، لشکر سلطان را دید که مشغول گشت زنی بودند . سربازانی بسیار آراسته و مُنَظّم ، با تشریفاتی بسیار مُجَلّل و جامه هائی گرانبها که بر اسبانی تیز تک و چالاک سوار بودند و بر دروازه شهر می گشتند .. یکی از سربازان از عارف ژنده پوش پرسید : کیستی درویش ؟؟ عارف پاسخ داد : بنده خدا هستم ! . سپس رو کرد به یکی از اطرافیان و پرسید : این سربازان ، بندگان کدام سلطانند ؟ پاسخ شنید : اینـان بندگان سلطان فِـلانِ اِبنِ فِـلان هستند .. عارف سر بر آسمــان برداشت و بــا آوازی غمگین گـُفت : بــار خـُـدایا ، ، بـنـده پـروری را از این سُلطان بیآموز !!! |
|
| |
| چهارشنبه 27 خرداد ماه سال 1383 |
| ماهپاره !! |
| نمیدونم تازگیها خانمهائی را که در حال ورزش کردن توی پارکها و فضاهای سبز هستند دیدید یا نه ؟؟ ممکنه تو پارکهای بالا شهر از مدتها پیش بوده ، ولی من تو پارکهای جدیداْ ساخته شده در جنوب شهر خیلی زیاد می بینم خانمهائی رو که یا به تنهائی و یا به همراه دیگر دوستانشان مشغول انجام ورزش و پیاده روی و نرمش هستند . بعضی از اینها حتی سن و سال بالائی هم دارند ولی پا به پای جوانترها مشغول انجام فعالیت ورزشی اند . شاید بسیاری از اینها کسانی باشند که از نداشتن تناسب اندام رنج می برند و چاق هستند ولی بهرحال باید این پدیده رو به فال نیک گرفت .. شاید این یکی از موارد مثبت استفاده از ماهواره (به قول مامانم:ماهپاره !! ) و اینترنت باشه .. اگر دقت کرده باشید ، تعداد کانالها و سایتهائی که برای تناسب اندام و ورزش برنامه دارند ، خیلی زیاده . این که ماهواره و اینترنت ممکنه موارد استفاده بدی هم داشته باشه بر هیچکس پوشیده نیست ولی ایمان دارم که موارد مثبت آن خیلی بیشتره . البته تو کشور ما یک رسم قدیمه که اگر چیزی به مذاق اهالی حکومت خوش نباشه !( البته تو خلوت شاید براشون خیلی هم خوش باشه !! ) آنقدر روی جنبه های منفی و تاریک اون کار می کنند که به یک پدیده بسیار خطرناک شباهت پیدا می کنه و همه مردم از موارد منفی اون آگاهی کامل پیدا می کنند و هر وقت اسمش رو بشنوند فوری یاد نقاط تاریک اون میافتند ولی اگر اثر مثبتی داشته باشه دونستن اون ، نه به مردم ربطی داره نه به حاکمان !... مثلا : اگر یک ازدواج ناموفق اینترنتی پیدا کنند ، آنچنان تو بوق و کرنا می کنند که انگار آسمان به زمین رسیده ! ولی به نظر شما تا حالا هیچ کسی از راه اینتر نت به خوشبختی نرسیده ؟.. آیا دوستی هائی که از راه اینترنت حاصل میشه همه به دشمنی و فساد می انجامه ؟؟ من که در باره اینترنت و ماهواره نظرم بسیار مثبته و فکر می کنم که این پدیده های نوین فقط و فقط فاصله ها رو از بین بردند و این ما هستیم که باید با تفکراتی جدید با آنها روبرو شویم و خودمون رو آماده کنیم . |
|
| |
| دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1383 |
| بیچاره ادبیات فارسی !!! |
یکی دو شب پیش بود ، خواب به چشمم نمی اومد ، تلویزیون رو روشن کردم ، موسیقی زیبائی در حال پخش بود و مجری داشت دوبیتی میخواند .. برنامه شبستان بود که ساعت ۵/۲ شب داشت زنده پخش می شد .. مهمان برنامه دکتر عبداله جاسبی بود . مجری برنامه او را فردی ادبی معرفی کرد ،، مشتاق شدم که بیشتر بدونم ، باز هم مجری با شور و حرارت بسیار یک دوبیتی از آقای دکتر خواند و رو کرد به مهمان و با تعجب پرسید : آقای دکتر ، از چه زمانی به شعر گفتن پرداختید و اصلا ادبیات چه جوری در شما نفوذ کرد ؟!! رشته مهندسی صنایع کجا و ادبیات فارسی کجا !؟؟؟ آقای دکتر بادی به غبغب انداخت و پاسخ داد : از بچگی به شعر علاقه داشتم و حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی را میخواندم ! دوره دبیرستان شعر حافظ را زیاد میخواندم !!... مجری : آقای دکتر ، از چه زمانی شعر گفتن رو آغاز کردید ؟ دکتر : هر وقت که حالی دست بدهد شعری هم زمزمه می کنیم ! ... مجری : از سروده هایتان چیزی را به یاد دارید که برای ما بخوانید ؟.. دکتر : متاسفانه الآن چیزی در خاطرم نیست ، اگر می گفتید دفتر شعرم را می آوردم !! ... مجری : همکاران ما در اتاق فرمان چند تا از غزلهای شما را دارند که لطف می کنند و برای ما می آورند ... سپس لوحی بسیار زیبا که قطعه شعری با خطی نگارین بر آن نقش بسته است به دکتر می دهند و موسیقی دوباره به گوش می رسد ... امان ز فصل جدائی و دوری دلدار ! امان ز گریه های شب و مستی بیدار ! پس از عبور از عصر غبار و گمراهی ! به فصل ریزش باران کنیم همراهی ! سرود عشق بخوانیم و جامه پاره کنیم ! برای این غم و اندوه راه چاره کنیم ! بخدا هر چی بیشتر به شعر دقت می کنم ، تو این نیمه های دل شب ! ، دلم بیشتر برای غُربت سعدی و حافظ میسوزه !!! آخه این دیگه چه جور شعریه ؟!!! تازه این غزل رو آقای دکتر از بهترین غزلهای خود معرفی می کرد ، ! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه !!! آنقدر آبدوغ خیاری بود که فقط دلم میخواست با صدای بلند بخندم ، اما افسوس که نصفه شب بود و همه خواب بودند ... مجری هم داشت مرتب به به و چه چه ! می کرد و می خواست لذتی را که از نیوشیدن شعر آقای رئیس ! نصیبش شده یک جوری به بینندگان شب زنده دار منتقل کنه !!! شعر خوندن دکتر جان هم جوری بود که حاضرم شرط ببندم تو امتحان ادبیات تقلّب کرده و ناپلئونی قبول شده ، چون معلوم بود حتی تا حالا یکبار هم شعرهای کتاب درسی خودش رو کامل نخونده ! یاد داستان طویله افتادم و به روح و روان آن شاعر بزرگ درود فرستادم و گفتم : زنده باد عُریانی حقیقت عُریان ، ..... من اگر بجای مجری بودم ، میگفتم : !!! کار هر بُز نیست خَرمَن کوفتن گاو نَر میخواهد و مَرد کُهَن !!! ....................... فقط خیلی دوست دارم یکبار دیگه تکرار این برنامه رو ببینم و بیتهای بیشتری رو از افاضات گُهربار آقای دکتر یادداشت کنم !!! |
|